تبليغاتX
خانه ای برای تو
خانه ای برای تو
دوست جونای خوب و مهربونم سلام . ممنون که بم سر زدین و معذرت که اینقدر دیر نوشتم.

تو این مدت اتفاقات مهمی افتاد که به ترتیب اونا رو تعریف می کنم.

۱- بعد از چند عروسی و تولد و ... آخرین مراسم مربوط به عروسی دوست جونم که خواهر شوهر بزرگم هم می شه بود عروسی خوبی بود اما طفلک آرایشگاش اصلا خوب نبود و یه جورایی سرشو با چرب زبونی هاش گول مالیده بود اما خدا رو شکر عکساش خوب از آب در اومد. این مراسمات تا ۱۰ شهریور طول کشید.

۲- روز ۷ شهریور روز عشق ما بود روز آسمونی شدن پیوندمون روز سالگرد ازدواجمون در سال ۸۱. صبحش من پا شدم و راه افتادم تو بازارها دلم می خواست بهترین و قشنگ ترین هدیه دنیا رو واسه عزیزم بگیرم اما با این شیکم گنده اوضاع احوال مناسبی نداشتم من هم بعد از کمی گشتن یه صندل راحت و خوشکل گرفتم البته می دونم هدیه رمانتیکی واسه اون روز نبود اما چیزی بود که عزیزم دوست داشت و بش نیاز هم داشت. اما امان از دست این آقای همسر که نمی شه سورپرازش کرد بس که تیزه و زود همه چیزو می فهمه خلاصه بدون مراسم خاصی پی به وجود هدیه برد و من کادومو دادم . چون مهمون هم داشتیم و من دیگه رمقی برام نمونده بود بس که این خیابونها رو گز کرده بودم جشن دونفرمون بدون کیک و گل و ... برگزار شد.

اما شب که عزیزم برگشت گفت آماده شو بریم بیرون شام بخوریم من هم حاضر شدم . اون روز این بار چهارم بود که از پله های خونمون که طبقه سومه پایین می یومدم و تازه هم از مراسم پاتختی برگشته بودم اما با وجود خستگیم دلم نیومد دل آقای همسرو بشکونم و بگم نمی یام . خلاصه رفتیم جاتون خالی یه رستوران خوب و حسابی بخور بخور راه انداختیم همونجا آقای همسر کادوی قششششششششششنگشو بم داد یه ساعت خیلی خوشگل و خوب . خلاصه کلی سورپرایز شدم و طبق معمول نیشم تا بنا گوش باز شد و همه ملت فهمیدن چه خبره. بعدشم رفتیم پارک قدم زدیم و بستنی خوردیم و پیاده برگشتیم خونه. من که دیگه ولو شدم اما دلم شاد شاد بود و خیلی بم خوش گذشت.

۳- از همون موقع که افتادیم تو خط عروسی و مهمونی حس کردم حرکت نی نی کم شده . گفتم شاید چون فعالیتم زیاد شده یا حواسم کمتر به حرکاتشه متوجه نمی شم. خلاصه دکترم که اومد رفتم پیشش و بم سونوی فیزیکال داد و گفت همه چیز بستگی به نتیجه این سونو داره . قرار شد حرکات نی نی رو تو یه شاعت در حالت دراز کش بشمارم اگه کمتر از ۴ تا نبود منتظر نتیجه سونو بشم و نتیجه رو به دکتر اطلاع بدم تا اگه لازم شد فورا سزارین کنن.

این مربوط به ۱۱ شهریور بود و هرجا تلفن زدم گفتن تا روز ۳ شنبه ۱۴ شهریور وقتشون پره خلاصه سه شنبه یه وقت گرفتم و رفتم سونو که خدا رو شکر مشکلی نبود و از همون روزها هم دوباره حرکت نی نی به حالت اول برگشت.

۴- درست روز ۱۰ شهریور یعنی یه روز بعد از عروسی خواهر شوهرم من دچار یه سرماخوردگی ناجور شدم که بیشتر سر و گوش و صورتمو اذیت می کرد. تو اون چند روز خیلی بیحال بودم و بدنم درد می کرد . می خواستم واسه خاطر نی نی دارو هم نخورم واسه همین مریضیم طولانی شد و اصلا خوب نمی شد تا اینکه مجبور شدم بنا به توصیه دکترم دارو بخورم و بعد از چند روز خوب شدم.

۵- روز نیمه شعبان یا همون ۱۸ شهریور تاریخی بود که قرار بود نی نی بیاد . رفتم بیمارستانی که دکتر اونجا بود بعد از معاینه گفت که هیچ علامتی از علایم زایمان رو نداری . من هم دست از پا درازتر برگستم و رفتم خونه یکی از فامیل که مولودی داشت و اونجا جاتون خالی حسابییییییییی بمون خوش گذشت یه مهمونی خاص بود دست آخر هم افتادیم رو دور مسخره بازی و انداختن عکسای جینگول مستونی و جواتی و ... خلاصه همه نوع مسخره بازی در آوردیم و بعد از مدتها که عین خانومهای خوب با فرهنگ آسته رفته بودم و آسته اومده بودم تخلیه انرژی شدم البته با اون شکم گندم خیلی هم این ژستا بم می یومد.

۶- از اون روز به بعد من یه روز درمیون می رم بیمارستان واسه شنیدن صدای قلب کوشولوی نی نیم که جاش راحته و نمی خواد حالا حالاها بیاد تا اگه مشکلی پیش بیاد سریع اقدام کنن. علاه بر اون پیاده روی روزانه هم جزئ برنامه هام شده. اما دریغ از یه ذره تمایل نی نی واسه بیرون اومدن . نه دردی نه نشانه ای . راه به راه هم ملت زنگ می زنن واسه تبریک چون فکر می کنن تا حالا دیگه متولد شده .

خلاصه امشب تلفن زدم به دکتر گفت تو هنوز نزاییدی!!!!! گفتم نع . تازه هیچ دردی هم ندارم . گفت فردا بو بیمارستان پیش دکتر ... بش بگو از طرف من می یای معاینه کنه اگه لازم بود سرم فشار بزنن یا سزارینت کنن هرچی بگه حرف منه من هم فردا باش تماس می گیرم نتیجه رو می پرسم. و توصیه کرد امشب روغن کرچک نوش جان کنم. این کار و واسه اولین بار کردم و منتظرم تا فردا ببینم این دکتره چی تشخیص می ده. به بی خوابی شب عادت کردم اما امشب یه کمی می ترسم چون نمی دونم فردا چی می شه خدا بزرگه شما هم واسم دعا کنید بهترین اتفاق ممکن بیفته و نی نی سالم به دنیا بیاد.

۷- این روزا یه حس غریبی دارم . البته واسه خودم غریب نیست اما مدتها بود که ازش دور بودم. اینکه تا حالا تو زندگیم چه کار مهمی انجام دادم که بتونم به عنوان ثمره عمرم ازش یاد کنم و بعد از مرگ اونو نشون خدا بدم . اینکه چشم رو هم گذاشتم ۲۴ سالم شد به همین سرعت ۵۰ سالم می شه و ... . اینکه دوست ندارم یه بعدی زندگی کنم و می خوام در آینده کارهایی رو که تجربه نکردم یا زیاد تجربه نکردم انجام بدم . اینکه آیا می تونم با این همه نقصم مادر خوبی واسه نی نیم باشم  و ... . نمی دونم این حال و هوا مال چیه بخاطر این روزهاست بخاطر نزدیک شدن ماه رمضون و حس و حال اونه یا .... در هر صورت نیاز به یه خونه تکونی ذهنی و روحی جدی دارم . دلیل ننوشتنم بعد از اون رفت و آمدها و بیماریم همین حالم بود .

۸- بعد از پایان مراسمات شادی و خوشحالی من که بی صبرانه خواهان خوندن مطالب قشنگتون و فهمیدن حال و احوالتون بودم سراغ کامی اومدم اما در کمال تاسف این موجود مفید به شدت قاط زده بود و از موسش تا صفحه کلیدش و اینترنت پرسرعتش و ... قاطی کرده بودن. بعد از چند بار تعویض ویندوز و کلنجار رفتن باش تازه امروز همه اعضا و جوارحش به حالت نرمال در اومده اند . اینم از شانس ما.

۹- فعلا دیگه چیزی به خاطرم نمی یاد . فقط خواهش می کنم واسم خیلللللللللللی دعا کنید.

ایشالله اگه اوضام رو به راه بود نتیجه دکتر رفتنمو بتون خبر می دم .

از همین جا از همه دوستان حلالیت می طلبم و به اطلاع می رسانم که مطالب زیباتونو خوندم اما فعلا به دلیل اوضاع مزاجی قادر به گذاشتن کامنت نمی باشم.

باز هم التماس دعا ..... خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 1:55  توسط دلارام  | 

سلام من این پستو در حالی که از یک مهمونی و تولد در رفتم می نویسم فقط برای اینکه فکر نکنید خدای نکرده زبونم لال اتفاقی برام افتاده یا اینکه نی نی هوس اومدن کرده . بعدا می یام و مفصل شرح ما وقع رو خدمتتون عرض می کنم.
از روز 2 شنبه تا روز 9 شهریور ما هر روز یه جا دعوتیم که شامل 4 تا عروسی تولد 3 تا مراسم حنابندان و پاتختی و اون وسط ها هم نهار و شام اینور اونور دعوتیم . به اضافه اینکه دیروز به مدت نا معلومی 6 نفر مهمون داریم و اینکه آخرین مراسمات مربوط به عروسی خواهر همسر جان می باشد. با احتساب این ارقام و اعداد حساب کنید پرتقال فروش را. راستی هنوز بنایی هم تموم نشده اینو هم داشته باشین.
رلستی دیروز تولدم بود . البته راضی به زحمت نیستم ها مهم به یاد بودنه حالا کادو هرچی می خواد باشه . خب دیگه من باید برم . بازم از کامنتهای خوبتون ممنون کامنتهای دلسوزانه امیدوار کننده و گاها تهدید آمیز...
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط دلارام  | 

سلام خوبین؟ یه عالمه حرف پراکنده دارم ببینم تا کجا می تونم تایپ کنم.
اول ماجرای خوابهامو بگم که تو تاریخ ثبت بشه.

چند شبیه که خوابم بهم ریخته . منم که خوش خواب .... در نتیجه کل ساعات روزم قاطی پاتی شده. تا اینکه حدود سه شب قبل بالاخره بعد از کلنجار شبانم ساعت 2 خوابیدم و برای انجام عملیات دستشویی روون که این شبها به شدت بش پایبند شدم ، ساعت 4 از خواب بیدار شدم . این 2 ساعت یه رکورد بود تو این چند شب آخه شبهای قبل نیم ساعت نیم ساعت بی دلیل از خواب بیدار می شدم و کلی طول می کشید تا دوباره بخوابم. خلاصه بیدار شدم و با لب خندون و دلی شاد گلاب به روتون رفتم کارمو انجام دادم و برگشتم بعد که کلی فکر کردم من چرا اینقدر خوشحالم یاد خوابم افتادم. خواب دیدم تو یه تولد که کلی توش بم خوش می گذشت و یه پسر ناز اونجا بود که خیلی دوستش داشتم و انگار که تولد اون بود و اون کسی نبود جز ایلیا کوچولوی سمیه خانوم ( وبلاگ حس قشنگ مادری ) .... . آره دیگه صبحم که آقای همسر از خواب بیدار شد از اونجایی که اون دیگه همه رو می شناسه و خاطرات همه رو از حفظ شده بس که من تعریف کردم واسه اون هم خیلی جالب بود.
یکی دوشب بعد بازم طی یک خواب خوب و راحت خواب دیدم دارم سوار تاکسی می شم که یه مامان و پسر حدود 4 - 5 سال هم میان سوار می شن. یه پسر ناز بلبل زبون که به همه سرنشینان تاکسی سلام کرد و شروع کرد به شیرین زبونی. بعد طی صحبتی که با اون مامان شروع کردم  گفت من شهرزادم مامان حسین. .

شب بعد بازم خواب دیدم . خواب دیدم کنار یه اتوبان هستم یه چیزی شبیه مدرس تقاطع ظفر یه خانوم فعال با یه مانتو گشاد طوسی و کفش راحت ورزشی هی از این ور اتوبان می ره اون ور و بر می گرده و یه کاری رو انجام می ده و اون کسی نبود جز نیکوی عزیز . البته یه سری آدم دیگه هم ایستاده بودن که همه اهل وبلاگ بودن که به جز حاج باران ( که آشنایی خیلی کمی ازش دارم و فقط بارونی بلندش تو ذهنم مونده) افراد دیگه رو نمی شناختم

دیگه این دفعه صبح که بیدار شدم به آقای همسر گفتم می گن که خیلی از خوابها اتفاقات روزانه آدمه من چون اتفاق روزانه خاصی ندارم و روزام روتین شدن اتفاقاتم شده برو بچ وبلاگ اینه که راه به راه خوابشون رو می بینم ( چه کنیم دیگه می خوام همه چی رو توجیه کنم ) خلاصه این چند شبه حسابی از زیارتتون حال کردم و منتظرم بقیه رو هم خواب ببینم .

بعد اینکه یه ۳ هفتپ یش باز داشت دلم می گرفت .آخه خیلی از کارهامو دیگه نمی تونم خودم انجام بدم احساس ناتوانی اذیتم می کرد. باز رفتم تو اتاق خوابیدم و مشغول آب غوره گیری شدم . آقای همسر هم کلاس داشت باید می رفت ملت علاف شده بودن .خلاصه بش گفتم برو منو تنها بذار و از این حرفای ناز منگولی هندی . اونم با ناراحتی رفت . من هم دیدم دیگه کسی نیست ناز بکشه گفتم یا علی پاشم که مثه دفعه قبل دپرسی به بار نیاد زدم بیرون. اول رفتم دنبال کتاب واسه نی نی که متاسفاه هیچی گیرم نیومد . همش داستانهای سیندرلا و سفید برفی و ... بود که آخرش ختم به خیر و ازدواج می شن. البته من این قصه ها رو دوست دارم اما معتقدم که بچه ها رو از عالم بچگی جدا می کنن یادش بخیر قصه های زمان ما بزبز قندی ٬ کدو قلقه زن ٬ دویدمو دویدم و... بود اما الان تو بازار هیچ اثری از اونها نبود. خلاصه در حالی که واقعا حالم بد شده بود رفتم که سر راه واسه روز پدر واسه آقای همسر کادو بگیرم که دیگه دیدم نا ندارم . رفتم که یه جا بشینم و خودمو به بستنی دعوت کنم که آقاهه گفت الان سرویس نمی دیم و منو بیرون کرد من هم بی اینکه به روی مبارک بیارم رفتم خودمو به ساندویچ دعوت کردم و کلی با خودم حال کردم . بعد از اون هم یه مغازه ای که وسایل آموزشی و بازی کودکان رو می فروخت رفتم که کلی تحویل گرفت و صندلی گذاشت و ... اما طبق معمول مثل همه فکر کرد من ۳ -۴ ماهمه و هی می گفت ایشالله ۵ - ۶ ماه دیگه این اسباب بازی بدردتون می خوره و .. با این اضافه وزنی که من دارم نمی دونم چرا کسی نمی فهمه اینقدر حامله ام . خلاصه من هم ی قورباغه توپی خوشگل و بزرگ واسه نی نی و یه بلز واسه خودم خریدم . و زودی خودمو رسوندم خونه تا از اونجا که خیلی مادر فداکاری هستم صرفا واسه دل نی نی گابالی یاد بگیرم بلز بزنم تا اون خوشحال بشه. دیگه از اون روز کار من شده شعر خوندم و آهنگ ساختن. به آقای همسر می گم الان اگه سونو بریم حتما می بینیم که نی نی انگشتشو کرده تو گوشش و حسابی از دست من واسه این آهنگام عصبانه.

آره دیگه اون روز آقای همسر که از کلاس برگشت اینجوری شد . خودشو واسه ناز کشونی و ... آماده کرده بود که با یه دلارامه شاد و شنگول و حبه انگور آهنگ نواز مواجه شد.

آها راستی ما واسه انجام عملیات بنایی وسایل نی نی رو جمع کردیم واسه همین عکساشو نذاشتم. اینو واسه عشاق دل خسته نی نی گابالی گفتم که بیش از این چشم انتظار زیارت وسایل نباشن ایشالله در اولین فرصت این عشاق رو از خماری در می یارم.

دیگه دیگه ... فعلا چیزی یادم نمی یاد زیاد هم فکر نمکی کنم تا چیزی یادم بیاد می ذارم واسه بعد که شما هم به چشماتون یه استراحتی داده باشین.

کامنت یادتون نره که منو خیلی خوشحال می کنه. و بازم ممنون واسه اینکه تنهام نمی ذارین و بم سر می زنین و نظر می دین.

پ.ن: دیدین بالاخره یادم اومد؟ یه سوال حتما جواب بدین ممنون می شم.

پاهام ورم کرده ( انگشتا و روی پام تا مچ ) چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:40  توسط دلارام  | 

بعد از سلام و احوال پرسی از رفقای شفیق می ریم که داشته باشیم...


بالاخره فاز شماره یک پروژه اصلاح امور ساختمانی به پایان رسید و البته فاز شماره دو که باز کارش مربوط به تراس خونه اینجانبان می باشد انجام نشده که قولش واسه امروز فردا داده شده است.


طی این عملیات به یمن ورود مبارک نی نی گابالی به سر و صورت آشپزخونه یه حال اساسی دادیم تا از این حالت دل مرده و تاریک تبدیل به فضایی روشن و رنگی بشه. البته چون نقشه ساختمان دست خودمون نیست این تغییرات صرفا در وسایل جانبی آشپزخونه از جمله رنگ کف پوشها و ... اعمال شد.


روز یک شنبه هم شخصا خدمت دکتر بانو رسیدیم و ایشون بعد از یک مطالعه موشکافانه و استرس زا تاریخ ورود حضرت نی نی را از ۱۸ شهریور تا ۲۵ همان ماه اعلام کردند که اگر ایشون ( نی نی گابالی ) خود شخصا و با زبان خوش تشریفشون را آوردند که فبه المراد ( ) و گرنه با هیات پزشکان و ... به استقبال ایشان رفته و ایشان را با اعمال اندکی زور به این سرای فانی دعوت می کنیم.


خبر مهم اینکه دیشب بعد از گذر قریب ۸ ماه در یک اقدام انتحاری یک غذای جدید درست کرده و با عشق تقدیم به آقای همسر عزیز و مهربان و صبور و ... که این مدت را بی اعتراض و به خوردن ریتمیک غذاهای تکراری پرداخته بود نمودیم . البته بعد از صرف شام و مراسم منت گذارون که پر از شکوه و شکایت از کمر درد و خستگی بود ِ، کاشف به عمل آمد که به دلیل داشتن آلزایمر زود رس ( همان بیماری که روزی سه بار مادرمان به ما یادآوری می کند که دچارش شده ایم و باید زودتر درمان شود) این غذا همچین جدید هم نبوده و برای یک بار در همان اوایل ازدواج که هنوز شوق سورپرایز کردن همسر در رگهایمان جاری و ساری بود تهیه و به خورد همسر عزیزتر از جانمان داده شده. البته این موضوعی نبود که قابل ذکر باشد و از آنجا که ما چله ی سکوت و حرف اضافی موقوف را چند سالیست که گرفته ایم لزومی در مطرح کردن این موارد بی اهمیت ندیدیم و این شد که ما برای دومین بار غذای جدید طبخ نمودیم.

ااااااااااااااااوووووووووووووووووووه . تو رو خدا اگه از این جور خحرف زدن خسته می شید و حال خوندن ندارین بگید تا یه جور دیگه ماجراها رو تعریف کنم.

راستی دو فرشته دیگه هم به این دنیا اومدند . نیکا کوچولوی کپلی خوشگل و نی نیه ناز و لوپوی گلدونه جون تولدتون مبارک.

از همه دوستایی که اینجا می یان و کامنت می ذارن و دل این بنده خدا که یه زن حامله باردار با یه بچه تو شکمشه ( این صفت منه که کلی می خندیم هر وقت حال انجام کاری رو ندارم در مورد خودم به کارش می برم و کاری می کنم که اشک طرف در بیاد و دیگه از من تقاضایی نکنه ) رو خوشحال می کنن ممنونم.


خب دیگه من بیام یه سر خونتون البته سر زدم این مدت اما کادو نیاورده بودم که حالا میام واستون گلی شیرینیی چیزی می یارم ( داشته باشین خود تحویلی رو )


قربان شما خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 6:34  توسط دلارام  | 

سلام نیمه شامگاهی و تبریکات صمیمانه به مناسبت میلاد حضرت علی (ع ) و روز پدر رو ، از طرف ما (من و نی نی گابالی) پذیرا باشین.

الان واقعا دارم بیهوش می شم اما اومدم یه چیزی بگم و برم نگید این دلارام بی معرفته.

اول اینکه از راهنمایی و دلداری های خوب و قشنگتون خیلی خیلی ممنونم و خوشحالم دوستانی به این خوبی دارم.

بعد اینکه با دکترم تماس گرفتم و اون گفت که تاریخی که داده فقط بر اساس سونو بوده ولی این تاریخ به چیزهای دیگه هم وابسته است و بنابراین یه قرار گذاشت که هفته بعد همدیگرو بینیم و در این مورد حرف بزنیم. در هر صورت من که دارم با شرایط کنار می یام.

سوم اینکه تو ساختمون ما یه تغییراتی می خواستن بدن و چون مرکز این تغییرات مثل تاسیسات و .. در طبقه ما بود ما از ۳ روز پیش تا اطلاع ثانوی زندگی شیرینی رو با بنا و کارگر و تیر و تخته و لوله و ... شروع کردیم و چون برای این تغییرات یا آب قطع می شه یا برق و در هر دو مورد کولر و ... من آواره خونه آشنا هام و این مدت خیلی کم می تونم بیام نت و اگه در کامنتدونیتون اثری از آثار برجسته من و نظرات گرانبهام رو ندیدین خواهش می کنم دپرس نشید و بدانید و آگاه باشید که اگرچه روی من با سنگ پای قزوین یه نسبت تشابهی داره اما هنوز اینقذه نشده که از خونه در و همسایه و آشنا بتونم ۲ ساعت کانکت بشم و افاضه فضل (در ست نوشتم ؟) کنم. اگه برسم می یام مطالب بسی زیباتون رو می خونم اما ایشالله بعد از وداع با بنایی و بنا و ... نظر هم می ذارم .

چهارم اینکه خیلی دلم می خواد بیام اینجا و در مورد دل مشغولیهام بنویسم . در مورد گذشتم در مورد چیزهایی که فکر می کنم برام مهمن در مورد .... . نمی دونم بعضی اوقات که دلم بخاطر دیدن یه رفتار می گیره و یا ضعفی رو تو خودم می بینم که وقتی بش فکر می کنم ریشه اش رو تو رفتارها و برخوردهای زمان کودکی پیدا می کنم و یا در مورد نی نیم و اینکه چه جوری می خوام تربیتش کنم فکر می کنم دوست دارم بیام اینجا و بنویسم. اما وقتی در مورد چیزی می نویسم می ترسم تو ذهنم سازماندهی و ثبت بشه . دلخوری های کوچیک یا بزرگ و بر طرف ناشدنی یا چیزهایی از این قبیل مسائلی هستن که فکر می کنم اگه مسکوت بمونن بهتره . البته همه این حرفا در مورد اطرافیانمه چون در برخورد با همسرم هردومون معتقدیم نباید کوچکترین ناراحتی حل نشده بمونه اما در مورد بزرگترها که رفتار تثبیت شده ای دارن اوضاع فرق فوکوله . بگذریم خلاصه اگه با خودم کنار اومدم اینجا بیشتر از یه خاطره روزانه و یا روال عادی زندگی می نویسم.

پنجم اینکه برین و خدا رو صد هزار مرتبه شکر کنید که من در آستانه بیهموشی قرار دارم وگرنه خیلی بیشتر از این حرفا اراجیف به هم می بافتم و از این در به اون در می پریدم.

ششم اینکه من بیهوش شدم....................... خداحافظ

پ.ن: امشب ماه محشره .من و ماه با هم سر و سری داشتیم امشب از همیشه خوشگلتره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 2:25  توسط دلارام  | 

سلام . این چند روزه اتفاقات خوبی افتاد مثل سروقت رسیدن تخت و کمد نی نی و ... . اما دیشب بد جور حالم گرفته شد. نتیجه سونو رو که انجام داده بودم دادم به یکی از آشناها (البته به اصرار مادرم که می خواست زودتر نتیجه رو بدونه ) تا سر راهش ببره بیمارستان و به دکتر نشون بده چون حال خودم دیشب خوب نبود و نمی تونستم بیرون برم. دکتر سونو رو دیده بود و از وضعیت نی نی راضی بود اما ... تاریخ زایمان رو بجای 18 شهریور که دکترم تو تهران بم گفته بود اواخر شهریور یا هفته اول مهر اعلام کرد. با در نظر گرفتن نتیجه این سونوی آخری نی نی الان 34 هفته شه و با این حساب من یه نی نی با سن 40 یا 41 هفتگی به دنیا می یارم ! بدجور احساس فیل بودن بم دست داده . حالا امروز دکتر تا قبل از ظهر اینجا می مونه می خوام خودم برم پیشش ازش بپرسم. مامانایی که میاین اینجا سر می زنین می شه بگین بچه تو چند هفتگی به دنیا می یاد من هرچی خوندم دیدم هفته 38 زمان تولد نی نیه حالا کمی این ور یا اون ور. هم انتظار دیدن نی نی سخته و هم دردها و فشارهای روحی و جسمی که رو خودمه و به قول دکترها همش طبیعیه صبرمو کم کرده.
و یه سوال دیگه کسی در مورد این وام 18 میلیونی مسکن اطلاعاتی داره و تا حالا ازش استفاده کرده؟ مقدار اقساطش چه جوریه؟ و ... خلاصه اگه اطلاعاتی در این زمینه دارین ممنون می شم بگید.
از همتون ممنونم که واسم کامنت گذاشتین و یه عالمه خوشحالم کردین.
به محض اینکه بفهمم عکسهارو چه جوری لود کنم عکسای وسایل نی نی رو میذارم .
بای
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:27  توسط دلارام  | 

سلام . این موجودی رو که می بینید اینجا نشسته و داره می نویسه یک دلارام خواب آلود نیمه گرسنه است. دیشب تا ساعت ۳ بیدار بوده . ساعت ۵ تا ۶:۳۰ باز هم برای انجام کارهایی که باید امروز تحویل می داده بیدار بوده و الان باز هم بیداره . این خبر از مرکز فرماندهی نی نی گابالی به معده این موجود که در حال تحویل بسته های اغذیه می باشد مخابره می شود و از تلاش روزانه این عضو جهت بیداریزاسیون این موجود خواب دوست و در نتیجه پیروزی های فاتحانه این مقر تشکر و تقدیر فراوان به عمل می آید.
فرماندهی کل قوا و اعصاب و اعضا و جیگر : نی نی گابالی
________________________________________
سلام بعله دیگه بیانیه رو که خوندین . دیگه من چی بگم ؟
خب حالا که بیدارم از این چند روزه بگم. اول یه توضیح بدم : گفتم که ما به دلایل مختلف از تهران اومدیم شهرستان . همون شهری که دانشگاه من توش بود چون آقای همسر باید می رفت سربازی بهتر بود جای باشیم که من هم راحتتر بتونم برم دانشگاه . اما یه دلیل دیگه واسه این انتقال این بود که چند میلیون پولی رو که داشتیم و واسه تامین اجاره خونه داده بودیم به یه بازاریه معتبر تا باش کار کنه و سودشو بمون بده توسط همون آقا به اضافه صدها میلیون تومن پول دیگران بالا کشیده شد و تا الان هم خبری ازش به دست نیومده. خلاصه اول زندگی سرمایمون پرید. حالا این وسط سربازی هم که حقوق نمی ده و همسرم هم وقتی واسش نمی موند که سر کار بره ما هم خونمون یکی از مناطق شمال تهران بود که اجاره خونه سر به فلک می کشید دیدیم تو این وضعیت جای خوبی گیرمون نمی یاد . گفتیم تو این مدت سربازی و تا بتونیم ایشالله یه سرمایه ای جور کنیم و کارمون پا بگیره بریم یه شهرستان که زندگی راحتتره . این شد که اومدیم اینجا و من راحتتر می رفتم دانشگاه و همسرم هم که سرباز بود. خلاصه ما عادت داشتیم به محیط تهران و من که باردار شدم رفتم اینجا دکتر دیدم نه اصلا به دلم نمی شیه واسه همین هر ماه می یومدم تهران پیش دکتر خودم که قبلا هم پیشش می رفتم و دکتر فوق العده ایه. اما این ماههای آخر یعنی حدود یک ماه و نیم پیش دیدم اومدن و رفتن واسم سخت شده بش گفتم که دیگه نمی تونم بیام اونم یه دکتر که از شاگردهای خودش بوده و الان هفته ای یه روز می یاد شهر ما رو بم معرفی کرد. من روز شنبه رفتم پیشش و چون گفتم از طرف فلانی اومدم کلی تحویل گرفت ولی از سن دقیق نی نی مطمئن نبود یه سونو داد ما هم واسه دویستومین بار رفتیم سونو اما چقدر با دک و پز تهران فرق داشت خلاصه من به دکتره می گم خانوم پیلیز وزنشم بم بگین می گه من هرچی لازم باشه می گم نه بیشتر! حتی تو مانیتور بم نی نیمو نشون نداد. البته همشون اینجوری نیستن اما خب این چون معتبرترین مرکز تو این شهر بود این جوری کلاس می ذاشت. خلاصه ما که منتظر روز ۲ شنبه بودیم تا یه جشن بزرگ به مناسبت ورود نی نی به ماه نهم بگیریم دیدیم طبق جواب این سونو نی نیه ما بی خبری و خیلی مظلومانه ( بمیرم واسه این مظلومیتش با اون مرکز فرماندهی که راه انداخته ) یک هفته است که وارد ماه نه شده ! یعنی ۳۳ هفتشه نه ۳۲ . حالا موندیم حرف کی رو باور کنیم سنوی تهران یا اینجا ؟ باید تا روز شنبه صبر کنم تا دکترم بیاد و اون نظرشو بگه.
راستی فردا قول دادن که تخت و کمد نی نی رو بفرستن من که روز شماری می کنم تا این وسایلشو که اینقدر نامرتب یه گوشه خونه رو اشغال کردن بچینم تو کمد خوشگلش شما دعا کنید مثل قضیه وسایل صبا کوچولو بد قولی نکنن.
بازم یه سری حرفا موند واسه بعد .
فعلا من برم به کارام برسم خوابه که هلپی هپو شد.

پ.ن : اون موقع که این پست و نوشتم 9 صبح بود . حالا کی این بلاگفا دست از این نازو اداش برداره و مطلب ما رو بذاره تو سایت الله اعلم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط دلارام  | 

سلام
خوبین همتون. بازم ممنون واسه حرفای قشنگ و توصیه های خوبتون.
این چند روزه یه مهمون عزیز داشتم. مهمون که چه عرض کنم من شده بودم مهمون و اون صاحب خونه . همه کارها رو اون می کرد و من به کار وقت گیر و مهم استراحت می پرداختم. اما بخاطر رعایت نکات امنیتی و اینکه دوست دارم توی این خونه دوستایی داشته باشم که تا حالا هیچ آشنایی باشون نداشتم ، نمی تونستم آپ کنم.
امان از این اینترنت . دلمون خوشه ADSL یا همون اینترنت پرسرعت راه انداختیم . هر روز یه ایراد پیدا می کنه و مثل اینکه آقایون ISP خواب تشریف می برن و از یاد مبارکشون می ره که یه مقدار گازوئیل خرج این مدمهاشون بکنن تا ملت بیچاره آس و پاس نشن. کاری هم که تو خونه گرفتم وابسته به اینترنته و نتیجه اخلاقی اینکه من الان با وجود بهره گیری از تکنولوژی برتر با کمال افتخار به روش سنتی کارت اینترنت با سرعت 31K رجعت نمودم تا بتونم بعد از چند روز این خونه رو یه آب جارو بکنم و به کارهام برسم..
یه وقتایی فکر می کنم چقدر دلم واسه این تکونهای نی نی تنگ می شه . واسه لگدپرونی هاش واسه قلقلک هاش. چند روز قبل دراز کشیده بودم و داشتم خواب می رفتم که بازم تکونهاش شروع شد ولی این بار متفاوت بودن . تا قبلش بیشتر لگد بود ولی این دفعه از یه جای دلم شروع می شد و به جای دیگه ختم می شد. دستم رو گذاشتم روی دلم. یهو زیر دستم قلنبه شد و از بالای دلم تا پایین حرکت کرد. وااااااااااااای چه حسی بود. دستم از فوران احساسات داغ شده بود و اون برجستگی کوچیک بدنشو تو دستم حس می کردم . نمی دونم کجاش بود شاید آرنجش بود فاصله ما فقط یه لایه نازک دلم بود . اصلا نمی تون توصیف کنم که چه حسی بم دست داد. شاید هم واسه اونهایی که نی نیشون پیششونه قابل درک نباشه اما من هنوز هم وقتی بش فکر می کنم اون حس گرمی رو کف دستم دارم . خلاصه کلی حال کردم از اینکه یه لحظه نی نیمو تو دستم احساس کردم.
وسایل نی نی هم تقریبا تموم شدن و منتظرم تا تخت و کمدش برسه بعد ایشالله عکساشو می ذارم تا همه دوستان مستفیض بشن.
بتون سر زدم اینترنتمون که دوباره وصل شد بازم می یام کامنت هم می ذارم یهو نگید دلارام نیومده بی وفا شد.
شاد باشین.
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:52  توسط دلارام  | 

سلام. حالتون خوبه؟امروز به وبلاگهای همتون سر زدم اما نتونستم کامنتدونی رو باز کنم و کامنت بذارم. و بعد از یه کلنجار حسابی تو بیشتر بلاگها دوزاریم افتاد که اشکال از اکسپلورر منه . ایشالله فردا که بازم سر زدم این کار و می کنم.

امروز بازم مثل دفعات قبل که تو این دوران داشتم سر یه موضوع کوچیک بساط اشک و آه و ناله داشتیم. من قبل از بارداریم دانشجو بودم و امتحانهای آخرین ترمم مصادف بود با اولین ماه بارداریم . در حین درس خوندن کار هم می کردم هم تو خونه و گاها بیرون آخه رشتم کامپوتره و کارم هم می تونه تو خونه انجام بشه هم بیرون. در ضمن در کلاس بدن سازی و یوگا و کلاسهای مربوط به رشتم در دانشگاههای مختلف تهران که هر کدومشون یه ور شهر بود شرکت می کردم. خلاصه از اونجا که از فعالیت زیاد خیلی لذت می بردم یه نوع احساس زندگی و حیات بم دست می داد . اون روزی که بیرون نبودم روز خاص زندگیم بود. بعد از اینکه فهمیدم باردارم کلاس ورزشم رو ناچارا تعطیل کردم . امتحانها هم که تموم شد دیگه درس و دانشگاه هم نداشتم . بعد از حدودا ۴ ماه از بارداریم در حالی که در جایی مشغول به کارآموزی بودم که از شرکتهای خیلی معتبر کامپوتر بود و همه مونده بودن که چطور منو اونجا راه دادن ( آخه خیلی ها می خواستن که وارد اون شرکت بشن) بخاطر دردهای ناشی از خستگی و کار و با توصیه پزشکم که جزئ معتبرترین پزشکهای ایرانه مجبور شدم در آستانه نوشتن قرارداد رسمی اونم برای کاری که واسش زحمت کشیده بودم و مورد علاقم بود به مدیر عامل شرکت جواب منفی بدم و بیام بیرون. خلاصه کار هم فینیش. اومدم خونه . اول از همه به کتاب خوری افتادم . عشق دره نوجوانی که در سالهای اخیر ازش دور شده بودم. بعد خسته شدم . دردها تمومی نداشت . دیگه حوصله کتاب رو هم نداشتم. آقای همسر هم سرباز بود اونم تو محل خدمتش یه مشکلی یدا کرده بود . ساعاتی که خونه بود خیلی کم بود و من تنها . خیلی شخت بود . بخاطر حالم بیرون نمی تونستم برم . هیچ کاری هم نداشتم. حتی از خیلی از کارهای خونه منع شده بودم. و این یعنی بی کاری مطلق. من هر روز بی حوصله تر می شدم . حس بدی داشتم خیلی بد . حس یه آدم ناتوان که از س هیچ کاری بر نمی یاد و... . این در حالی بود که دوستای دانشگاهیم به فعالیت خودشون ادامه می دادن و این منو از اونها دور می کرد . بعد از یه مدتی دیگه حرف مشترکی نداشتیم . کم کم از اونها هم دور شدم و تنهای تنها. دلم با یه تلنگر می شکست و با یه نگاه اشکم سرازیر می شد. تا اینکه یه روز دیگه این حالتهام به اوجش رسید صبح بود اما پرده رو نزدم کنار حوصله نور رو نداشتم . تا شب تو تختم موندم و گریه کردم . فردا همین طور و روز بعدش . به زور غذا می خوردم و آقای همسر هرچی تلاش می کرد حالم بهتر نمی شد. اصلا دوست نداشتم بهتر بشم خسته بودم و افسرده. اما یه لحظه دقت کردم دیدم نی نی که تا ۳ روز قبل خوب تکون می خورد اصلا تکون نمی خوره . صبر کردم یه شربت خوردم و باز صبر کردم اما بازم تکونی نمی دیدم شب بود خیلی ترسیدم  .دیگه آقای همسر برگشته بود خونه . با هم رفتیم بیمارستان صدای قلبش و شنیدم کند بود . بم گفتن برو سونو . نمی دونین چه لحظاتی به ما گذشت این بار گریه می کردم اما اصلا ناراحتیم مربوط به خودم نبود . حاضر بودم هر کاری بکنم تا بازم نی نیم تکون بخوره . در آخرین لحظات شب رفتیم سونو . چقدر نذر کردم تا سالم باشه. دکتر نی نیمو بم نشون داد . عزیزم سالم بود و همن موقع یه تکون کوچیک خورد .وای که دنیا رو بم داده بودن خوشحال شدم خیلی زیاد . و آقای همسر هم خیلی خوشحال بود . اومدیم خونه با لب خندون . تکوناش کمی بیشتر شد تا اینکه به حد نرمالش رسید. اون موقع بود که کلی واسه دل کوچیکش غصه خوردم . نمی دونم حال بد چند روزه من روی اون اثر داشت یا نه اما از اون موقع که حالم بهتر شد تکونهاش هم بیشتر شد. خلاصه اون شب بعد عذر خواهی از نی نی تصمیم گرفته شد که غصه بی غصه. یه جورایی حتی تو دلم هم نمی تونستم غصه بخورم . اما این پاک کردن صورت مسئله بود هر چند واسه نی نی هر کاری حاضر بودم بکنم اما واسه من که این همه فعالیتمو یهو از دست داده بودم هنوز هم بی کاری سخت بود. یه کار کوچیک تو خونه گرفتم تا کمی احساس مفید بودن بکنم. کارهای خونه هم کم کم انجام می شدن و چند فعالیت کوچیک خونگی شدن جایگزین کارهای بیرون من. بازم خدا رو شکر حالم خیلی بهتر شد . اما بازم یه روزایی یه احساسی پیدا می کنم که می دونم حس بیهودگیه . حس مفید نبودن . می دونم که منطقی نیست اما احساسه دیگه یهو دلمو می گیره . کافیه یه تلنگر یه حرف معمولی که تو اون لحظه واسم توهین محسوب می شه بم زده بشه اشکم جاری می شه . گاهی اوقات جوری عصبانی می شم که خودم هم می مونم این منم؟ می رم تو اتاق شروع می کنم به گریه و این موقع هاست که آقای همسر می یاد بالای سرم و مرحله دوم شروع می شه . ناز کشونی. بعدا می شینیم بش کلی می خندیم آخه همه اینها مرحله داره . اول یه دعوا بعد گریه بعد ناز کشی بعد پشیمونیه من بعد ناز کشی و عذر خواهی از آقای همسر بعد شروع ساعتها یا روزهای عشقولانه تا نوبت بعدی دعوا و... . اما این وسط من می مونم تو صبر آقای همسر هر بار می گم دیگه حقم نیست دیگه نمی یاد پیشم صبر می کنه تا خودم برم واسه عذر خواهی. اما هر بار از بین چشای خیسم یه سایه می بینم بعد یه دست گرم و مهربون که موهامو نوازش می کنه. درست مثل امروز.

یه وقتایی نگران می شم آخه من قبلا این طور نبودم می گم نکنه این حالتهام بعد از بارداری هم بمونه . نمی دونم یه عصبانیتهای بی خود و شدید ، دلگیریهای مسخره ، گیرهای سه پیچ و.... . ایشالله که مال این دوره و بخاطر همون بیکاری و ناتوانی بارداری باشه.

دوستام می گن ما حتما واسه تبریک خدمت نی نی میرسیم . چون تنها موجود و عاملیه که تونسته تو رو خونه نشین کنه. واسم خیلی سخته . انگار که درس نخوندم . چیزی بلد نیستم عین یه زن خونه دار خونه نشین شدم . خوبیش اینه که سربازیه آقای همسر چند روز پیش تموم شد و اون هم هم رشته منه واسه همین کار که می گیره یه جاهاییش رو می ده من انجام بدم اما خودم هم می دونم این واسه دلخوشی منه روح من با این چیزها ارضاء نمی شه. سختگیر تر از این حرفاست. خلاصه این چند وقته کلی شرمنده نی نی می شم با این اخلاقی که پیدا کردم . راستش واسش می ترسم که روش اثر بدی بذاره. دعا کنید این دو ماه باقیمونده به خیر و خوشی و سرحالیو شادی واسم بگذره.

اگه رخصتی شد در مورد اون پست قبلی هم می نویسم اما الان برم که خیییییییییییییلی پر حرفی کردم. این نی نی گابالی هم که دلمو سوراخ کرد بسکه کوبوند بش . قوربونش بشم خوشش نمس ساد مامانش از غصه بنویسه. بازم ببخشید پرحرفی کردم بای

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط دلارام  | 

واااااااااااااایییییی . من الان یه کشف بزرگ کردم . الان نمی دونم دقیقا چه جوریه یه حس آشنا دارم . حس اونوقتها که کوچیک بودم و به یه حقیقت یا موجودی پی می بردم . همونقدر جالب و گیج کننده. همونقدر باشکوه . احساس می کنم امروز و به صورت تصادفی کلید شخصیت خودمو پیدا کردم. الان می تونم علت خیلی از رفتارها و احساسات ناخودآگاهمو که نمی دونستم از کجا نشات می گیرن توجیه کنم . سرم گیج میره . دقیقا همون حالت کودکی که با پیدا کردن یه شئ جدید و یا فهمیدن یه موضوع تازه بم دست می داد. الان نمی تونم بیشتر از این بنویسم . می خوام بیشتر فکر کنم . می خوام بدونم من خوبم یا بد . می خوام بدونم می شه بهتر از این شد یا همینه که هست . می خوام خود گذشتمو و رفتارهاشو بررسی کنم . الان الان . تا یادم هست . آخه من آدم فراموشکاری هستم می ترسم باز خودمو گم کنم. . چقدر امروز جدید و تازه است مثل روز اول مدرسه واسه بچه های دبستانی . پر هیجان و گنگ . خدا کمک کنه . می خوام بدونم من کیم . شاید دیر باشه اما من انگار که تازه متولد شدم یه راه طولانی و جدید جلوی روم می بینم . خدایا ممنونم که همون موقعی که اصلا انتظارشو نداشتم این راهو واسم باز کردی . خدایا کمک کن بتونم توی این راه قدم بردارم خود خودمو بهتر بشناسم و بتونم اونچیزهایشو که تو دوست نداری با کمک خودت رفع کنم . خدا جونم ممنونم.

الان اینجا نوشتم که بازم یادم این لحظه شیرین یادم بمونه آخه اینجا دفتر خاطرات منه و من هم فراموشکار.

دوستای عزیزم می خواستم یه چیز دیگه ای بنویسم اما می بینید که اوضاع اورژانسیه و باید برم . ایشالله بر می گردم و بازم می نویسم از همتون واسه کامنتهای خوبتون ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:20  توسط دلارام  |